فغانِ بلبل طبعم به گلشن تو خوش است...
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
هوشنگ ابتهاج... دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرود! به بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود! نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز که دامن توام ای گل ز دسترس نرود دلا بسوز و به جان برف
هر بار که سر بر شانه ام می نهی...
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
شیرکو بیکس... هر بار که سر بر شانه ام می نهی هنگام که غرق در طره ی موهایت می شوم در بیشه ی گیسوانت چونان پروانه ای سرگردان گم می شوم و باز نمی آیم! هر بار که دست در دستانم می گذاری پنج انگشتم پنج ماهیِ کوچک می شوند می روند در ژرفای دیدگانت گم می شوند و باز نمی آیند! و هنگام که به پیکر خود باز می
ای نگاهت خنده مهتاب ها...
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
شفیعی کدکنی... ای نگاهت خنده مهتاب ها بر پرند ِ رنگ رنگ ِ خواب ها ای صفای جاودان ِهرچه هست: باغ ها ، گل ها ، سحر ها ، آب ها ای نگاهت جاودان افروخته شمع ها ، خورشیدها ، مهتاب ها ای طلوع بی زوال آرزو در صفای روشن محراب ها ناز نوشین تو و دیدار توست خنده مهتاب در مرداب ها در خرام نازنین ات جلوه کرد رقص ...
در جان من مانده ای...
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
واحد بایرام زاده... در جان من مانده ای چون دیوان کهن خطی در طاقچه و ترمه ای اعلا در جامه دان! اینجا آیه ها و غزل ها در گرد سنجاق سر تو تاب می خورند و در گنجه ی خالی چوب رختی های مندرس با هم حرف می زنند و سراغ تو را می گیرند لحظه ها از زمان جدا می شوند و در انتظار تو از ساعتِ خانه فرو می ریزند .
نبضِ لحظه...
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
شفیعی کدکنی... از کنارِ ساقههای اطلسی، عبور میکند در عبورِ خویش برگهای خفته را غرقِ شادی و نشاط و شور میکند کاش، مثلِ این نسیم، من هم ای یگانه یار و یادگار از حضورِ خویش در جهان بهرهای نسیمگونه داشتم نبضِ لحظه را ــ یک تپش فزونتر از روایتی ک
بانوی من...
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
عباس معروفی... دست های تو شادخواری سه شاعر حکیم است که جام تلخ در کام شیرین می ریزند تا داستان دلدادگی مرا ببافند اشک های من گریه های سه زن زیباست که از دلتنگی ات در قلب من نام تو را مزه مزه می کنند بانوی من جشن المکاشفه ی سه پادشاه بزرگ چشم های توست!
رستگای ابدی...
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
رسول یونان... یکی از این روزها از خاکستر خود بر می خیزم تو آمده ای و جهان کنار تو علف زاری مه آلود با تیرک شکسته تلفن نیست! شور است و امید و رستگاری ابدی دیگر به مرگ نمی اندیشم زیبایی تو مرا نجات داده است..!
من تو را دوست می دارم...
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 7:26
ا . بامداد... طرف ِ ما شب نيست صدا با سکوت آشتی نمی کند کلمات انتظار می کشند من با تو تنها نيستم، هيچکس با هيچکس تنها نيست شب از ستارهها تنهاتر است… طرف ِ ما شب نيست چخماقها کنار فتيله بی طاقتاند خشم ِ کوچه در مُشت ِ توست در لبان ِ تو، شعر ِ روشن صيقل می خورد من تو را دوست می دارم، و شب از ظلمت ِ خو...
و زمین چرخید...
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 14:15
شمس لنگرودی... بازی جالبی ست زندگی به کسی نگو خورشیدی منفجر شد و زمین چرخید ، چرخید ، چرخید و تو را به خانه ی من رسانید تو راز این تقدس کور را به کسی مگو و بیا با هم گم شویم در ابر شادمانه ی کورانی که به یکدیگر شلیک می کنند.
سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری ست...
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 21:28
حسین منزوی... سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری ست که این شگفت ترین نوع خویشتن داری ست! تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری ست رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری ست مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی کمال عشق ، جنون است و دیگرآزاری ست مرا ...
به پایداری آن عشق سربلندم قسم...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 19:02
هوشنگ ابتهاج... بُود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟ ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟ بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را مباد روزی چ...
مرا بسوی تو جز عشق بی حساب مباد...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 19:02
حسین منزوی... تو عاشقانه ترین فصل، از کتاب منی غنای ساده و معصوم شعر ناب منی رفیق غربت خاموش روز خلوت من حریف خواب و خیالِ شبِ شراب منی تو روح نقره یی چشمه های بیداری تو نبض آبی دریاچه های خواب منی! سیاه و سرد و پذیرنده ، آسمان توام بلند و روشن و بخشنده ، آفتاب منی مرا بسوی تو جز عشق بی حساب مباد چر...
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 19:02
حافظ... یا رب! سببی ساز که یارم به سلامت بازآید و برهاندم از بند ملامت خاک ره آن یار سفرکرده بیارید تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت! فریاد که از شش جهتم راه ببستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت! حاشا که من از جور و جفای تو بنالم بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت! امروز که در دست توام مرحمتی کن ...
زیر باران...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 19:01
شیرکو بی کس.. نازنین زیر باران سرانگشتان ات بذر کوچک حروف سطرهایی از گل های آفتابگردانند که می رقصند با آفتاب نگاهت نازنین به همین خاطر برایت مشتی واژه از قحط سال شعر آوردم تا زیر بارش سرانگشتان ات و شعاع چشمانت قد بکشند و گل های سرخی باشند بر میز کارت .
قافیه ی آخرین شعر...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 19:01
حمید مصدق... زندگی قافیه ی شعر من است شعر من وصف دلارایی توست در ازل شاید این سرنوشت من بود می سرایم به امیدی که تو خوانی، - ورنه آخرین مصرع من - قافیه اش مردن بود.
شبانه..
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 19:01
ا. بامداد.. دوستش میدارم چرا که میشناسمش، به دوستی و یگانگی. ــ شهر همه بیگانگی و عداوت است. ــ هنگامی که دستان مهربانش را به دست میگیرم تنهایی غمانگیزش را درمییابم. □ اندوهش غروبی دلگیر است در غُربت و تنهایی. همچنان که شادیاش طلوعِ همه آفتابهاست و صبحانه ونانِ گرم، و پنجرهای که صبحگاهان به هوای پاک...
تو را می خواهم...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 19:01
نادر ابراهیمی... تو را می خواهم برای پنجاه سالگی شصت سالگی هفتاد سالگی تو را می خواهم برای خانه ای که تنهاییم تو را می خواهم برای چای عصرانه تلفن هایی که می زنند و جواب نمی دهیم تو را می خواهم برای تنهایی تو را می خواهم وقتی باران است برای راهپیمایی آهسته ی دوتایی نیمکت های سراسر پارک های شهر برای پ...
و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 19:01
حسین منزوی... وقتی تو نیستی گویی شبان قطبی ساعت را زنجیر کردهxad اند و شب، بوی جنازهxad های بلاتکلیف میxadدهد و چشمxad ها گویی تمام منظرهxad ها را، تا حد خستگی و دلزدگی، از پیش دیده xadاند. وقتی تو نیستی شادی کلام نامفهومی است و «دوستت میxadدارم» رازی است که در میان حنجرهxad ام دق میxad کند وقتی تو ...
خنده ی نارنج...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 19:01
پابلو نرودا... ازمیان تمام چیزهایی که دیده ام تنها تویی که می خواهم به دیدن اش ادامه دهم از میان تمام چیزهایی که لمس کرده ام تنها تویی که می خواهم به لمس کردن اش ادامه دهم خنده ی نارنج طعم ات را دوست دارم هیچ نمی دانم عشق های دیگر چه سان اند من با نگاه کردن به تو با عشق ورزیدن به تو زنده ام...