به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 14:56
حسین منزوی...من از خزان به بهار، از عطش به آب رسیدممن از سیاه ترین شب ، به آفتاب رسیدممن از خمار رهیدم، هم از فریب گذشتمکه از سراب به دریایی از شراب رسیدمبه جانب تو زدم نَقبی از درون سیاهیبه جلوهٔ تو به خوشید بی نقاب رسیدماگر نشیب ، رها کردم و فراز گرفتمبه یاری تو بدین حسن انتخاب رسیدممرا به مهر خود...
چهارم اسفند - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 14:56
ا.بامداد...می‌پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانهٔ من نخواهد آمد.می‌پنداشتم که شعر، برای همیشه مرا ترک گفته است.می‌پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست.تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با تو ام، و آینه‌های خالی ...
مرا آن نیمه‌ی دیگر بدان آن روح سرگردان... - تاریخ: 1404/9/23 ساعت: 19:51
حسین منزوی...مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایتمرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش‌هایتمرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزممثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت!مرا رودی بدان و یاری‌ام کن تا درآویزمبه شوق جذبه‌وارت تا فرو ریزم به دریایتکمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندر گمکنار سایه‌ی قندیل‌ها در غار رویایتخی...
رقص از سر ما بیرون امروز نخواهد شد... - تاریخ: 1404/9/23 ساعت: 19:51
سعدی...در پای تو افتادن شایسته دمی باشدترک سر خود گفتن زیبا قدمی باشدبسیار زبونی‌ها بر خویش روا دارددرویش که بازارش با محتشمی باشدزین سان که وجود توست ای صورت روحانیشاید که وجود ما پیشت عدمی باشدگر جمله صنم‌ها را صورت به تو مانستیشاید که مسلمان را قبله صنمی باشدبا آن که اسیران را کشتی و خطا کردیبر ک...
اولین بار نیست... - تاریخ: 1404/9/23 ساعت: 19:51
عباس صفاری...اولین بار نیستکه این غروب لعنتی غمگین‌ات کرده استآخرین بار نیز نخواهد بود.خون هم اگر از دیده بباردبیش از این خانه‌نشین‌مانکفش و کلاه کردن از توخنده به لب آوردن‌ات از من ..
چهارم اسفند... - تاریخ: 1404/9/23 ساعت: 19:51
ا.بامداد...می‌پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانهٔ من نخواهد آمد.می‌پنداشتم که شعر، برای همیشه مرا ترک گفته است.می‌پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست.تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با تو ام، و آینه‌های خالی ...
به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم... - تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 0:16
حسین منزوی...من از خزان به بهار، از عطش به آب رسیدممن از سیاه ترین شب ، به آفتاب رسیدممن از خمار رهیدم، هم از فریب گذشتمکه از سراب به دریایی از شراب رسیدمبه جانب تو زدم نَقبی از درون سیاهیبه جلوهٔ تو به خوشید بی نقاب رسیدماگر نشیب ، رها کردم و فراز گرفتمبه یاری تو بدین حسن انتخاب رسیدممرا به مهر خود...
لحظه... - تاریخ: 1403/1/19 ساعت: 11:53
شیعی کدکنی... شب بود و نسیم بود و باغ و مهتاب من بودم و جویبار و بیداری آب وین جمله مرا به خامشی می گفتند کاین لحظه ی ناب زندگی را دریاب
سهراب.. ۳ - تاریخ: 1403/1/19 ساعت: 11:53
سهراب بابادر دومین سالروز تولدت، جشن کوچک خودمانی را ترتیب داده ایم ذوق و شوق تو برای شمع و کیک دلگرمی ما را برای زندگی صد چندان می کندو هیجان چشم های تو به هنگام لمس ماشین های اسباب بازی که از ما هدیه گرفته ای همچون امیدی بی پایان خانه ی مارا آراسته است.عزیز منانسان ها با امید زندگی میکنند پس فرامو...
سپیده ی عشق... - تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 14:03
فروغ فرخ زاد...آسمان همچون صفحه ی دل منروشن از جلوه های مهتاب استامشب از خواب خوش گریزانمکه خیال تو خوشتر از خواب ستخیره بر سایه های وحشی بیدمی خزم در سکوت بستر خویشباز دنبال نغمه ای دلخواهمی نهم سر به روی دفتر خویشتن صدها ترانه می رقصددر بلور ظریف آوایملذتی ناشناس و رویا رنگمی دود همچو خون به رگهای...
دوباره... - تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 14:03
حسین منزوی...دوباره راه غنا می زند ترانه ی مندوباره می شکفد شعر عاشقانه ی مندوباره می گذرد بعد از آن سیه توفاننسیم پاک نوازش بر آشیانه ی من!مگر صدای بهاری شنیده از سویی ؟که کرده جرات سر بر زدن جوانه ی منتو شاید آن زن افسانه ای که می آریبه هدیه با خود خورشید را به خانه ی منتو شاید آمده ای سوی من که ب...
درخت... - تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 14:03
علیرضا روشن... لب بر لبت چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگى که درخت شوى که رفتن اگر بخواهى نتوانى! که بمانى…
می خوانم ات... - تاریخ: 1402/11/18 ساعت: 20:33
عمران صلاحی...نامت را بر زبان می آورمدريا بر من گسترده تر می شوددريايی که ادامه ی گيسوان توستکلام ات را سرمه ی چشم می کنمآفتاب و ماه و ستارگان رادر آب ها می بينممي خوانم ات .موجی بلند به ساحل می دود و دست می گشايدصدفی پلک می زندو تو در گيسوانت می تابی .Adblock test (Why?)
مرا آن نیمهی دیگر بدان آن روح سرگردان... - تاریخ: 1402/11/18 ساعت: 20:33
حسین منزوی...مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایتمرا باران صلا ده تا ببارم بر عطشهایتمرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزممثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت!مرا رودی بدان و یاریام کن تا درآویزمبه شوق جذبهوارت تا فرو ریزم به دریایتکمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندر گمکنار سایهی قندیلها در غار رویایتخیالی، ...
دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه... - تاریخ: 1402/5/22 ساعت: 13:49
حامد عسگری...با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواهعشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آهبعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟با من تنها تر از ستارخان بی سپاه موی من مانند یال اسب مغرورم سپیدروزگار من شبیه کتری چوپان سیاه'>سیاه هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برقکنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاهک...
چو همرهم تو نباشی سفر چه سود کند... - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 21:59
مولانا...مرا عقیق تو باید شکر چه سود کندمرا جمال تو باید قمر چه سود کندچو مست چشم تو نبود شراب را چه طربچو همرهم تو نباشی سفر چه سود کندمرا زکات تو باید خزینه را چه کنممرا میان تو باید کمر چه سود کندچو یوسفم تو نباشی مرا به مصر چه کارچو رفت سایه سلطان حشر چه سود کندچو آفتاب تو نبود ز آفتاب چه نورچو ...
سهراب.. ۲ - تاریخ: 1402/2/1 ساعت: 6:46
سهرابمامروز یک ساله شدیروزها و شب های دشوار مراقبت از تو چه آسان می نمود آن هنگامی که طنین خنده های تو در خانه می پیچید.عزیزکمسالی که گذشت در خانواده کوچک ما عشق و فداکاری معنی عمیق تری یافت. روزها و شب های عاشقانه و ایثار و نخستین قدم های تو که بر می داشتی و ناگاه افتادن های تو تا اینکه یاد بگیری چ...
رباعی... - تاریخ: 1402/2/1 ساعت: 6:46
خیام... ای دل چو زمانه میکند غمناکت ناگه برود ز تن روان پاکت بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند زآن پیش که سبزه بر دمد از خاکت !
بی آرزو... - تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 22:57
احمد شاملو...ــ بیآرزو چه میکنی ای دوست؟ــ به ملال،در خود به ملالبا یکی مُرده سخن میگویم.شب، خامُش اِستاده هواوز آخرین هیاهوی پرندگانِ کوچدیرگاهها میگذرد.اشکِ بیبهانهام آیاتلخهی این تالاب نیست؟□ــ از این گونهبیاشکبه چه میگریی؟ــ مگر آن زمستانِ خاموشِ خشکدر من است.به هر اندازه که بیگانهواربه شانهبَرَ...
ای من ، به آخرین شب دنیا خوش آمدی... - تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 22:57
فاضل نظری...غمخوار من به خانهی غمها خوش آمدیبا من به جمع مردم تنها خوش آمدیبین جماعتی که مرا سنگ میزنندمیبینمت برای تماشا خوش آمدیراه نجات از شب گیسوی دوست نیستای من، به آخرین شب دنیا خوش آمدیپایان ماجرای من و عشق روشن استای قایق شکسته به دریا خوش آمدیبا برف پیریام سخنی بیش از این نبودمنت گذاشتی به ...

برچسب‌های مرتبط

من تو را دوست می دارم و شب از | من تو را دوست می دارم | من تو را دوست می دارم تو دیگری را | اینجا ایران است و من تو را دوست میدارم | من تو را دوست می دارم وتو دیگری را | تو را من دوست دارم میپرستم | تو را من دوست می دارم و میدانم که می دانی | احمد شاملو من تو را دوست می دارم | تورا من دوست می دارم نه قدر آب دریاها | به پایداری آن عشق سربلند قسم