محمدعلی سپانلو...
سنگ كهكشان منم
گردن بلند آبشار تويی
چتر كهنه ی پدربزرگ منم
برف خوشنمای نقره بار تويی .
واگن سياه مانده از نبرد منم
ايستگاه اول بهار تويی .
در تو آسمان،به خلوتی لطيف،خفته است
از جوانی بزرگ
يادگار تويی
بوسه ی طلوع بر ستاره ی نگين
چشم های شالی زمرّدين
بازوي سپيد دختر برنجكار تويی .
من مسير ناگزير زنده رود
رود جاودان قندهار تويی!
ناخدای مغرب طلايی ام
تير قرمز قشنگ
جسته از سراب زنگبار تويی!
گيسوی نسيم،در شب كريم
بذر مژده بر شيار سرزمين اشك ها
گنج قلعۀ طلسم
مُزد انتظار تويی.
برچسب:
نویسنده: آتنا نوری