حسین منزوی...
خیام ظلمتیان را، فضای نور کنی
به ذهن ظلمت اگر لحظهxad ای خطور کنی!
نشستهxad ام به عزای چراغ مردهxad ی خود
بیا که سوگ مرا، ای ستاره! سور کنی
برای من، همه، آن لحظه است، لحظهxad ی قدر
که چون شهاب، در آفاق شب عبور کنی
هنوز میxad شود از شب گذشت و روشن شد،
اگر تو - طالع موعود من! - عبور کنی
تراکم همهxad ی ابرهای زاینده!
بیا که یادی از این شورهxad زار دور کنی
کبوتر افق آرزو ! خوشا گذری
براین غریب، بر این برج سوت و کور کنی!
چه میxad شود که شبی، ای شکیب جادویی
عیادتی هم از این جان ناصبور کنی؟
نه از درنگ، ز تثبیت شب هراسانم
اگر در آمدن ات بیش از این قصور کنی..
برچسب:
نویسنده: آتنا نوری